
احسان عابدی
«نظریه اجتماعی و جامعه ایرانی» عنوان آخرین نشست همایش «کنکاشهای مفهومی، نظری درباره جامعه ایران» بود، نشستی که در تالار ابن خلدون دانشکده علوماجتماعی دانشگاه تهران برگزار شد و البته، با حضور چهرههایی چون تقی آزاد ارمکی، هادی خانیکی و حمیدرضا جلاییپور؛ اما اگر هر سه این چهرهها، اساتید دانشکدههای علوم اجتماعی دانشگاه تهران و علامهطباطبایی هستند، در این میان بیژن عبدالکریمی هم حضور داشت که فلسفه تدریس میکند و همین تفاوت نیز موجب چالشهایی شد که گزارش آن را در ادامه میخوانید.
دفاع از جامعه
سخنران نخست این نشست دکترتقی آزاد ارمکی بود که گویا رضایت چندانی از گفتههای همکاران خود در این همایش نداشت و بهخصوص اساتیدی را که درباره وضعیت «ناگوار» جامعهشناسی در ایران صحبت کردهبودند، به شدت مورد انتقاد قرار داد. دکتر آزاد در ابتدای سخنان خود از نگاه «مخربانه» این اساتید به علم جامعهشناسی گلایه کرد و نقد آنها را ناروا خواند. او گفت: « متاسفانه در این همایش سخنانی از دوستان شنیدم که اغلب آنها جهتگیری تند و ناروایی بر علیه جامعهشناسی داشت. من ادعا نمیکنم که جامعهشناسی ما مشکلی ندارد؛ در هر صورت جامعهشناسی در ایران هنوز به مرحله بلوغ نرسیده و در این شرایط وجود پارهای مشکلات بدیهی است. از ضعف جامعهشناسان نیز دفاع نمیکنم و میدانم که همه ما نقاط ضعفی داریم، اما معتقدم که نباید خودمان را تخریب کنیم.»
تقی آزاد همچنین گفت: « به گمانم بیشتر از آن که علم جامعه شناسی در ایران مشکل داشته باشد، جامعه ایرانی دچار مشکل است و ضعف جامعه، همه ما را مجبور کرده است که به ادبیات خاصی پناه ببریم، ادبیاتی که معنای روشنی از «جامعه» و «امر اجتماعی» به دست نمی دهد. ما هنوز «جامعه» و «امر اجتماعی» را باور نداریم، به «ساختارها» و «نهادهای اجتماعی» توجهی نمی کنیم و به جای آن مجذوب «رهبران» و «شخصیت های تاثیرگذار» شده ایم. وقتی از تحولات اجتماعی سخن می گوییم، به صورت ناخودآگاه متوجه رهبران و شخصیت های برجسته می شویم. آنها را هم عامل فساد و تباهی می دانیم و هم عامل تحول و نجات. اضافه بر این، ما عادت کرده ایم که فقط حوادث جداشده از ساختارها را ببینیم، مثل انقلاب مشروطه، انقلاب اسلامی، نهضت ملی نفت، 15 خرداد و... همه ارجاعات ما به وقایع بیرون افتاده از ساختارها و متن اجتماعی است. به عبارتی، فرآیندهای اجتماعی را رها کرده ایم و به جای آن همه توجه خود را معطوف به حوادث و هیجان های اجتماعی کرده ایم. »
آزاد همه این مشکلات را برآمده از جامعه دانست و گفت: « امر اجتماعی تنواسته است که خود را بارز کند و ما را وابدارد جور دیگری بیندیشیم. این جامعه دستکاری شده است، همه چیز آن معنای سیاسی یافته است و در چنین شرایطی به صورت طبیعی، دانش انسانی دچار مشکل می شود. به چه معنا؟ به معنای این که از واقعیات جامعه متکثر، تعابیر سیاسی و ایدئولوژیک می کنیم. حال جامعه شناسی چه سرنوشتی پیدا می کند؟ در حد مطالعه و تحقیق درباره تعابیر سیاسی از اموراجتماعی تقلیل پیدا می کند. به عبارتی مطالعات ما به مطالعات سیاسی و ایدئولوژیک تبدیل شده است. »
دکتر آزاد در ادامه سخنان خود از دو گفتمان ایدئولوژیکی گفت که در نتیجه این وضعیت ظهور کرده اند، گفتمان هایی متضاد که همواره در حال رقابتند. او اظهار داشت: « نگاه ایدئولوژیک برای فهم جامعه ایرانی، موجب گفتمان ایدئولوژیک دیگری شده که در پی نقد آن است. اینجا دو گفتمان متضاد در حال رقابت هستند که در نهایت، منجر به ویرانی خواهند شد. مثال آن، وقتی از نهضت ملی سخن می گوییم، همه چیز به به دعوای آیت الله کاشانی و دکتر مصدق تقلیل پیدا می کند، نهضت مشروطه به دعوای شیخ فضل الله نوری و مشروطه خواهان تبدیل می شود و... این دو گفتمان رقیب باعث آسیب دیدن حوزه اندیشه در ایران می شوند. »
تقی آزاد در خاتمه این بخش از سخنان خود گفت: « پس وظیفه جامعه شناسان، نقد جامعه شناسی نیست، بلکه دفاع از جامعه و امر اجتماعی است. »
در باب مسئله گریزی
سخنران دوم این نشست دکترهادی خانیکی، عضو هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی بود که از «مسئله گریزی در نظریه اجتماعی» گفت. خانیکی سخنان خود را این گونه آغاز کرد: « گمان می کنم همه با این حرف موافق هستند که دانشمندان علوم اجتماعی در وهله نخست باید به دنبال کشف مسائل جامعه خود باشند. تنها در چنین شرایطی است که علوم اجتماعی مورد توجه نهادها و جامعه قرار می گیرد و ضرورت آن احساس می شود. اما متاسفانه، در ایران همه چیز مبهم است؛ شاید به این خاطر که ورود به مسئله اجتماعی دشوار است. »
او اضافه کرد: « ما از مسئله اجتماعی می گریزیم و به جای یافتن راه حلی برای آن، تلاش می کنیم که صورت مسئله را تغییر دهیم. هر مسئله ای را خیلی زود رها می کنیم و به سراغ مسئله ای دیگر می رویم. پرداختن به مسائل روز چون دشوار است، به مسائل دیروز می پردازیم، مسئله عینی چون سخت است، به ذهنیت روی می آوریم، مسائل کیفی چون دشوارتر است، متوجه کمیت گرایی می شویم و... به عبارت دیگر، چون ورود جامعه شناسانه به مسائل خیلی دشوار است، به فلسفه روی آورده ایم. حتی فلسفه ورزی هم نمی کنیم، بلکه تظاهر به آن می کنیم. به نوعی، جهل خود در یک حوزه را به حوزه دیگر منتقل کرده ایم. »
به گفته خانیکی، مسئله گریزی ما تبعات بسیاری را در پی داشته است که از جمله آنها روی آوردن به مسائل کلی و گیج کننده و ارائه تحلیل های قاطع و تک عاملی است. او در ادامه سخنان خود مسائل جامعه ایران را به دو دسته تقسیم کرد که دسته نخست، مسائل مزمن و دیرپاست و دسته دیگر، مسائل نو و پیچیده ای که از تغییرات پرشتاب جامعه متاثر است. خانیکی در توصیف این دو دسته مسائل گفت: « از دوران مشروطه تاکنون هنوز بسیاری از مسائل در جامعه ما حل نشده باقی مانده است. مثالی می زنم از بحران دانشگاه در پاییز سال 1357. این بحران در همان زمان موضوع سمیناری شد و مقاله های بسیاری هم درباره آن نوشتند. امروز که سی سال از آن زمان می گذرد، اگر آن مقالات را بخوانید، احساس می کنید که برای امروز نوشته شده اند، انگار که هیچ چیزی تغییر نکرده است. از سویی، تغییرات پرشتاب در جامعه متزلزل ما مسائل جدیدی را در برابرمان قرار داده است که متاسفانه از آنها فرار می کنیم. بسیاری از نهادهای ما تحت تاثیر این تغییرات قرار گرفته اند که از جمله آنها نهاد خانواده است. چه زمانی ما به این تغییرات پرداخته ایم؟ »
وی همچنین در توضیح علت گریز دانشمندان علوم اجتماعی از این مسائل گفت: « ناکامی ما در مواجهه با مسائل مزمن و دیرپا دلایل بسیاری دارد که یکی از آنها ضعف تاریخ نویسی علمی ماست. دومین دلیل، فقدان مرجعیت و اقتدار علمی است و دلیل سوم هم گسستگی و احساس خودبسندگی ما هست. حال چرا نمی توانیم مسائل جدید را رفع و رجوع بکنیم؟ به گمانم، یکی از دلایلش این است که می خواهیم مسائل جدید را به خاطر اشتراکات لفظی، در پارادایم های کهنه تحلیل کنیم. مثالی درباره «گفت و گو» می زنم. واژه «گفت و گو» مفاهیم کهنه و جدیدی را دارد که چون به تفاوت آنها آگاه نیستیم، هر دو را به یک معنا می گیریم. اما دلیل دیگر، تلقی اشتباه ما از تخصص گرایی است که موجب چندپارگی علوم اجتماعی شده است. »
دکتر خانیکی در خاتمه این بخش از سخنان خود گفت: « نتیجه آن که مسائل اجتماعی در ایران، چه کهنه و چه نو، همواره مبهم باقی می ماند، دانشمندان علوم اجتماعی از آنها می گریزند و نظریه اجتماعی نیز در موقعیت امتناع قرار میگیرد. »
متافیزیک را فراموش نکن
دیگر سخنران این نشست دکتر بیژن عبدالکریمی، استاد فلسفه بود که نظریاتش انتقاد تقی آزاد ارمکی را در پی داشت. عبدالکریمی از نظریه «نظریه اجتماعی و متافیزیک» سخن گفت و این پرسش را طرح کرد که «چرا نظریه اجتماعی در ایران ظهور نکردهاست؟»، در حالی که دکتر آزاد از اساس این پرسش را مردود میدانست. اما سخنان بیژن عبدالکریمی؛ او پیش از هر چیز از برگزارکنندگان جلسه گلایه کرد و گفت: « در این همایش نشستهایی برگزار شد به نام «اقتصاد و نظریه اجتماعی»، «فرهنگ و نظریه اجتماعی» و... اما هیچ توجهی به فلسفه نشد و جا داشت که نشستی با عنوان «فلسفه و نظریه اجتماعی» برگزار شود. این مسئله ناشی از نگرش جامعهشناسان ما به فلسفه است و من امروز قصد دارم که این نگرش را به چالش بکشم. »
وی در توضیح مقاله خود گفت: « به قول نیچه، مفاهیم هر چقدر هم که غنی باشند، پدیدارها غنیترند. به عبارتی، لباس مفاهیم در قامت واقعیتها همواره تنگ است. حال اگر من دلیل عدم ظهور نظریه اجتماعی در ایران را بیتوجهی به متافیزیک عنوان میکنم، امیدوارم که به تک سبببینی و یا تقلیلگرایی متهم نشوم. معتقدم، متافیزیک چشمانداز خوبی برای مواجهه با واقعیات ارائه میکند و متاسفانه تاکنون نسبت به آن غفلت شدهاست. ادعای من این است که بررسی دلایل عدم ظهور نظریه اجتماعی نه یک مسئله جامعهشناسی و نه یک مسئله تاریخی است، بلکه مسئلهای متافیزیکی است. »
عبدالکریمی همچنین گفت: « البته نمیخواهم اهمیت مطالعات جامعهشناسی یا پژوهشهای تاریخی را انکار کنم، بلکه میخواهم بگویم، علم جامعهشناسی و تاریخنگاری خود متاثر از سنت نظری و زیستجهانی یک قوم است. به عبارتی، آن را میباید با نظریه متافیزیکی مورد مداقه قرار داد و نه با روشهای پیمایشی جامعهشناسی و نه روشهای تاریخنگاری. »
به گفته عبدالکریمی، بحث درباره علل عدم ظهور نظریه اجتماعی به سه اعتبار با متافیزیک پیوند برقرار میکند. نخست، روش پژوهش است، دوم محفوظات پژوهش و سوم، موضوع پژوهش. او گفت: « به باور من، ظهور نظریه اجتماعی با متافیزیک نسبت دارد و در پاسخ به این سئوال که چرا نظریه اجتماعی در ایران ظهور نکردهاست، باید بگویم، چون سنت متافیزیکی در تاریخ ما جا نیفتادهاست و علت اصلی آن نیز چیزی نیست، جز حاکمیت تفکر ایدئولوژیک. »
عبدالکریمی در توضیح مفهوم «نظریه اجتماعی» میان پنج مفهوم تمیز قائل شد که این مفاهیم عبارتند از «تفکر اجتماعی»، «فلسفه اجتماعی»، «ایده اجتماعی»، «نظریه جامعهشناختی» و «نظریه اجتماعی». او اظهار داشت: « همه اقوام و ملل برای خود «تفکر اجتماعی» داشتهاند و دارند. در عین حال سخنم به معنای این حرف نیست که همه ملتها فلسفه اجتماعی یا فلسفه سیاسی دارند. مسیح متفکر اجتماعی بود، اما هیچوقت همچون ارسطو فلسفه نمیورزید. همچنین مراد من از «فلسفه اجتماعی»، استنتاج یک نظام اجتماعی، سیاسی از پارهای مقدمات نظری درباره جهان و شناخت جهان است. به واسطه یک روش استنتاجی میتوان مدینه فاضلهای را از مقدمات فلسفه و متافیزیک توصیف کرد، نظیر اتفاقی که در یونان باستان افتاد. اما مقصودم از «ایده اجتماعی»، فهم همه افراد یک جامعه ازمسائل اجتماعی است. هر انسان اجتماعی در مورد مسائل اجتماع خود ایدهای دارد، وضعیتی را بهتر از وضعیت موجود میداند و آن را کمال مطلوب میداند. به عبارتی، همه انسانها یک «ایده اجتماعی» دارند، بیآنکه این ایده سامان یافتهباشد. در مورد «نظریه جامعهشناختی» هم باید بگویم، منظورم نظریاتی است که نظریهپردازان در حوزه جامعهشناسی طرح میکنند. اما مراد من از «نظریه اجتماعی»، نظریههایی است که آگاهانه شکل گرفته بلکه به واسطه آن کنش اجتماعی، سیاسی قاعدهمند شود. »
عبدالکریمی سپس به مقایسه مفهوم «نظریه اجتماعی» با دیگر مفاهیم یاد شده، همچون «ایده اجتماعی» پرداخت تا از این رهگذر تصور دقیقتری از معنای مورد نظر خود به دست دهد. او گفت: « ایدههای اجتماعی اغلب به هیجانات اجتماعی منجر میشود، اما نظریههای اجتماعی، جنبشهای اجتماعی را در پی دارد. وقتی از جنبش اجتماعی سخن میگویم، مرادم جنبشی لیبرالی یا مارکسیستی است که در طول قرنها شکل گرفتهاند. در پشت همه اینها یک نظریه اجتماعی نهفتهاست. حال چرا نظریه اجتماعی در ایران ظهور نمیکند؟ چون ما فلسفه اجتماعی، سیاسی نداریم. »
وی در پایان این بخش از سخنان خود گفت: « فلسفه اجتماعی، سیاسی در سنت متافیزیکی شکل میگیرد و چون سنت متافیزیکی در ایران شکل نگرفتهاست، فلسفه اجتماعی، سیاسی هم شکل نمیگیرد. میان علم و متافیزیک پیوندهای زیادی وجود دارد و چون سنت متافیزیکی در اینجا وجود ندارد، علم جامعهشناسی هم نداریم. متاسفانه تفکر علمی در ایران پا نگرفتهاست. بنابراین، میان فلسفه اجتماعی، سیاسی، نظریه جامعهشناختی و نظریه اجتماعی پیوند وجود دارد. رشتهای نیز که این سه را با هم پیوند میدهد، سنت تاریخی متافیزیک است. »
جامعه بدقواره
اما آخرین سخنران بخش اول این نشست «حمیدرضا جلاییپور»، استاد دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه ایران و مدیر نشست بود. جلاییپور در این سخنرانی درصدد برآمد که تصویری از جامعه ایران ارائه بدهد. او در ابتدا این پرسش را مطرح کرد که جامعه ایران، چگونه جامعهای است؛ آیا میتوان به آن صفت مدرن اطلاق کرد یا این که جامعهای سنتی است؟ جلاییپور گفت: « تاکنون چهار پنج تیپ از جامعه ایران ارائهشدهاست که هر کدام آنها در مقطعی گویای ویژگیهای این جامعه بودهاست. یکی از این تیپها «جامعه نیمه فئودالی – نیمه استعماری است. تیپ دوم، «جامعه در حال توسعه» نام دارد که در توصیف آن دکتر عظیمی تلاش قابل ستایشی کردهاست. تیپ سوم را دکتر کاتوزیان مطرح کردهاست که «جامعه نفتی – فئودال» نام دارد. تیپ چهارم «جامعه نیمه پیرامونی» فوران است و تیپ پنجم نیز «جامعه تودهای» دکتر بشیریه. »
جلاییپور ضمن ادای احترام به همه این اساتید، از ضعف همه این نظریات در توضیح واقعیات امروز جامعه سخن گفت. او اظهار داشت: « حرف من به این معنا نیست که آنها اشتباه کردهاند، بلکه معتقدم امروز واقعیات جامعه ما تغییر کردهاست و این گونهها نمیتوانند همه واقعیات را بازتاب دهند. »
وی در ادامه تیپ جدیدی را معرفی کرد که با شرایط امروز ایران مطابقت بیشتری دارد واین تیپ نیز «جامعه مدرن بدقواره» نام دارد. جلاییپور گفت: « من از 15 جامعهشناس باتجربه ایرانی خواستم که ویژگیهای جامعه ایران را شرح بدهند. در میان این ویژگیها، 16 ویژگی بود که همه جامعهشناسان بر آنها تاکید کردند. نکته اینجاست که تیپهای قدیمی هیچکدام نمیتوانند این 16 ویژگی را توامان توصیف کنند. بنابراین به صرافت ارائه تیپ جدیدی افتادم، کاری که وبرگرایان میکنند. به عبارتی، برای مطالعه یک جامعه، در وهله نخست یک تیپ ارائه میدهند. »
وی اضافه کرد: « من معتقدم، جامعه ایران، جامعهای عقبافتاده، در حال توسعه و یا در حال گذار نیست. این جامعه، جامعهای مدرن اما بدقواره است. ادعا میکنم، اگر متفکران گذشته ایران که نگران این جامعه بودند و زمینه را برای تغییرات فراهم کردند، زنده بشوند، از این جامعه خوششان میآید. از این که امروز همه میتوانند بخوانند و بنویسند، سر هر کوچهای یک درمانگاه است، بهداشت رعایت میشود و... لذت میبرند. اگر آنها زنده شوند و ببینند که در دانشگاه تهران، 200 نفر به مدت 3 ساعت مینشینند و به مباحث علمی گوش میدهند، خشنود میشوند. »
جلاییپور نتیجه گرفت: « این جامعه مردن شدهاست، اما بدقوارگیهایی نیز دارد. من 4 گونه بدقوارگی را تشخیص دادهام که در ذوق آدم میزند. اولین آنها هم دولت پهن و غیرکارای ما محسوب میشود. در همه دنیا بینظیر است. بدقوارگی دوم، جمعیت زیاد حاشیهنشینان است. گفتهمیشود که بین 5 تا 25 میلیون نفر حاشیهنشین داریم که در منازل عیر رسمی ساکن هستند. بسیاری از مشکلات جامعه ما از آنجا بیرون میآید. بدقوارگی سوم، وضعیت بد اقتصادی قومهاست، بهخصوص آنها که اهل سنت هستند، وضعیت اقتصادی بسیار بدی دارند. اما بدقوارگی چهارم به وضعیت طبقه متوسط برمیگردد. طبقه متوسط در ایران بزرگ شده، اغما این طبقه تحت فشار است. طبقات متوسط در دیگر جوامع از زندگی لذت میبرند، اما طبقه متوسط ما انواع فشارها را تجربه میکند. »
بر علیه بنیادگرایی
بخش دوم این نشست با سخنان تقی آزاد ارمکی آغاز شد. دکتر آزاد در تکمیل گفتههای خود اظهار داشت: « در بخش قبل توضیح دادم که جامعهشناسی در ایران دچار بیماری آنچنانی نیست و مشکل بیش از آن که معطوف به جامعهشناسی و جامعهشناسان باشد، معطوف به شرایط بیرونی است. »
او دوباره از گفتمانهای رقیب و مسلط در ایران گفت که جامعهشناسی ایران را نیز تحت تاثیر خود قرار دادهاست. وی اظهار داشت: « گفتمان نخست، گفتمان ایدئولوژیکی است که از بیرون به جامعه ایران تحمیل شده و به هیچ وجه توان توضیح واقعیات این جامعه را ندارد. گفتمان دوم، رقیب این گفتمان ایدئولوژیک است و چون میخواهد جامعه را از این گفتمان ایدئولوژیک نجات دهد، خود دچار مشکلات بیشتری شدهاست. هر دو این گفتمانها ساختگی و بنیادگرایانه هستند و میخواهند یکدیگر را حذف کنند. حیات اندیشه اجتماعی در ایران نیز متاثر از این دو گفتمان است. »
وی راه نجات را در عبور از این دو گفتمان دانست و گفت: « باید نسلی از جامعهشناسان پروش یابد که به این گفتمانها پایان دهد، نه این که بازتولیدشان کند. در این صورت، هر چه پیش آید خوب است. به لحاظ عملی، راه دیگری هم وجود دارد که آن کار با مفاهیم و گزارههاست. در حوزه جامعهشناسی باید دوباره به مفاهیم توجه کنیم، نه این که نظریه بسازیم. »
دکتر آزاد در انتقاد از گفتههای بیژن عبدالکریمی گفت: « این پرسش که چرا نظریه اجتماعی در ایران ظهور نکرده، پرسش اشتباهی است. دوست عزیز من، آقای عبدالکریمی، چه کسی گفتهاست که ما باید نظریهسازی کنیم؟ اینها همه دکان است، مکدونالدی شدن علم است که از دهه 1970 در غرب آغاز شده و ما هم آن را دنبال میکنیم. ما بیشتر از هر چیزی عمل و تجربه جامعهشناسانه نیاز داریم. مگر پارسونز نظریهپردازی کردهاست؟ به هیچ وجه. او کار جامعهشناسی کرده است و دیگران گفتهاند، نظریهپردازی. »
او در خاتمه سخنان خود تاکید کرد: « ما باید در عرصه جامعهشناسی تجربه کسب کنیم که این امر با توجه به مفاهیم و گزارهها و توسط جامعهشناسان متوسط حاصل میشود، نه توسط نابغهها. من از جامعهشناسان متوسط دفاع میکنم و معتقدم که نباید به دنبال نابغهها باشیم. کار آنها بر هم زدن بازی جامعهشناسی است. ما به متوسطها نیاز داریم، کسانی که کار میکنند، مقاله مینویسند، مجله چاپ میکنند و در اتاق انجمن جامعهشناسی را باز میگذارند. »
پیدا کنید پرتقالفروش را
در ادامه نشست، نوبت به هادی خانیکی رسید که بحث خود را تکمیل کند. خانیکی با اشاره به بخش اول سخنان خود گفت: « از آنجا که مسائل اجتماعی ما در هالهای از ابهام قرار دارد، به آنها نزدیک نمیشویم. دوستان در همه حوزههای علوم اجتماعی میگویند که این مسائل را تشخیص میدهند، اما وقتی که صحبت از تحقیق درباره این مسائل میشود، بهانه میآورند که شرایط خوب نیست و نمیتوانیم به آنها بپردازیم. پس میباید کاری دیگر کرد. لازم است که گرههای اصلی را پیدا کنیم و در اینصورت میتوان رویکرد شبکهای به آنها داشت. »
خانیکی گرههای اصلی را چنین برشمرد: « یکی از گرهها، جامعهشناسی تاریخی است. به عبارتی، ما ناگزیریم که نگاهی تاریخی به قضایا داشتهباشیم. گره دوم، غیاب دموکراسی در جامعه است و سومی، ضعف ساختارهای عقلانی در جامعه. همه اینها با هم ارتباط دارند و معتقدم، اگر این مسائل را حل کنیم، مراحل تکمیلی نظریه را هم طی خواهیم کرد. »
او درباره چگونگی مواجهه با این مشکلات گفت: « ما به شدت محتاج حوزههای عمومی هستیم. من وجود انجمنهای علمی را ضروری میدانم. دوم این که، دانشمندان حوزههای مختلف میباید با یکدیگر گفتوگو کنند، مثلا گفتوگوی فلاسفه و جامعهشناسان. به باور من، سه حوزه جزو مسائل جامعهشناسان است که این حوزهها عبارتند از فرهنگ، دانشگاه و سیاست. برگزیدگان این حوزهها باید با یکدیگر تعامل داشتهباشند. و سوم این کهباید تجربههای خودمان را مدون کنیم. باید به مسائل خودمان بپردازیم. مثالی از جامعهشناسی الجزایر بزنم. جامعهشناسان الجزایری مدتهاست که از مسائل خودشان حرف میزنند. همیشه برایم سئوال بود که آنها چگونه به این مرحله رسیدهاند و در نهایت، در سفری که همراه آنان بودم، پاسخ پرسشم را گرفتم. اغلب کسانی آنها در انقلاب الجزایر نقشی داشتند، اما بعد به هر دلیلی کنار کشیدهبودند و به جای آن که جامعهشناسی را درست کنند، آن را یاد گرفتند. به همین دلیل هم بود که توانستند راهی پیدا کنند. »
دفاع از خود
طبیعی بود که بیژن عبدالکریمی از نظریات خود دفاع کند، وقتی که تقی آزاد اینچنین در برابر گفتههای او موضع گرفت. هنگامی که بار دوم نوبت به عبدالکریمی رسید، گفت: « آقای دکتر آزاد اساس بحث مرا مورد پرسش قرار دادند و برای همین ناگزیر از دادن پاسخ به او هستم. البته پیش از این نیز از دیگر دوستان شنیدهبودم که چه نیازی به فلسفهبافی و چارچوبهای نظری داریم. اما در صحبتهای دوستان جامعهشناسم نوعی تناقض وجود دارد. »
او اضافه کرد: « آقای دکتر آزاد میگویند که ما باید به فرآیندهای تاریخی توجه کنیم. پرسش من این است، چه عاملی به این فرآیندهای تاریخی وحدت میبخشد؟ این عامل وحدتبخش هر چه باشد، نمیتواند صرفا موضوع مطالعهجامعهشناسی باشد. دوستان اغلب میگویند که نمیتوان پدیدههای اجتماعی را به صورت مستقل بررسی کرد، بلکه باید آنها را در یک ساختار ببینیم. قبول دارم، اما این ساختار چگونه است؟ سیاسی است؟ ایا ساختار سیاسی جزیی از یک ساختار کلانتر است؟ یا این که ساختار مورد نظر ما اجتماعی است و باید صرفا مورد مطالعه جامعهشناسانه قرار بگیرد؟ »
عبدالکریمی تاکید کرد: « نمیگویم که نباید ساختارهای اجتماعی را مورد مطالعه جامعهشناسانه قرار بدهیم، اما سئوال این است، آیا ساختار اجتماعی با امر کلانتری نسبت دارد یا نه؟ روح این ساختار چگونه است؟ واحد مطالعه ما فرد است یا جامعه؟ آنچه من گفتم، این است که ما میتوانیم به سنت تاریخی و نظری متایزیکی که چیزی حدود 2500 سال سابقه دارد، توجه کنیم. حرف من این است که سنت متافیزیکی هیچگاه در جامعه ما شکل نگرفتهاست. مسئله من، مسئله کهنهای است که آن را با ادبیات جدید مطرح کردهام، همان تعارض عقل و دین است. »
او در پایان سخنان خود گفت: « من نمیگویم که دین افیون تودهها است و دین اجازه نداده که عقلانیت رشد کند. من میان دین به عنوان یک نیروی عظیم تحقیقی و تئولوژی به عنوان یک مانع بزرگ فرهنگی تمیز قائل میشوم و معتقدم، دین در یک دوره تاریخی زمینه بسیار مناسبی را برای رشد مدنیت فراهم کردهاست، اما از لحظهای که تبدیل به تئولوژی شد، با تفکر عقلانی درافتاد. به باور من، اندیشیدن به سنت تاریخی یک مسئله متافیزیکی است و فراتر از پژوهشهای جامعهشناسی و تاریخی جای میگیرد. ما نیاز داریم که به پارادایمهای تاریخی بیندیشیم و حوادث اجتماعی را در پارادایمهای تاریخی مورد بررسی قرار دهیم. پارادایم تاریخی نیز در حوزه متافیزیک و تفکر فلسفی قرار میگیرد. »
جامعه خوشقواره
در نهایت نشست با پاسخ جلاییپور به پرسش یکی از حضار پایان گرفت. پرسش این بود که «جامعه خوشقواره چگونه جامعهای است؟» و جلاییپور پاسخ داد: « من در ابتدای صحبتهایم گفتم که از روش وبرگرایان استفاده میکنم. روش آنان چنین است که برایس مطالعه یک جامعه، ابتدا یک تیپ میسازند و اینچنین زمینه را برای بحث فراهم میکنند. اگر شما آثار امیل دورکهایم را مطالعه کنید، متوجه میشوید که جامعه متعال از دیدگاه او یک جامعه ارگانیک است. در این جامعه، دولت بسیار کوچک است، اعضای جامعه مدنی و اخلاقگرا هستند و میان فرد و جامعه را نهادهای فکری و مدنی پر میکند. جامعه خوشقواره، چنین جامعهای است. جامعه ما مدرن شده، اما بدقواره است. »
گزارش تصویری همایش








» سید حسن رسولی، قایم مقام مدیرعامل بنیاد باران آزاد شد
» دکتر محمدرضا عارف: اصلاح طلبان حذف شدنی نیستند