مجید یوسفی
انتشار کتاب «اعتماد» اثر پیوتر زتومکا از سوی نشر شیرازه با ترجمه دکتر غلامرضا غفاری، دانشیار دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، اگر اتفاق مهمی در بازار نشر نبوده باشد قطعا یک رویداد مهم در نیمه اول سال 87 در حوزه علوم اجتماعی است. مسئله «اعتماد» نه تنها در جامعه اروپا و آمریکا و از زبان اندیشمندانی چون فرانسیس فوکویاما و سلیگمن دنبال می شود بلکه برای غالب کشورهای در حال گذار هم اینک به یک مسئله حساس و رهایی بخش از تردیدها و تعلیقها تبدیل شده است. اعتماد در جامعه لهستان زتومکا به همان اندازه خطیر و سرنوشت ساز است که در جامعه امروز ایران سال 87 که مردمان آن شب هنگام در خلاء و دلمردگی شب را به صبح می رسانند و روزها در آرزوی لقمه نانی مجبور به اعتماد همدیگرند. اعتماد یکی از کلیدی ترین مفاهیم علوم انسانی است که جامعه امروز ایران به شدت نیاز آن را حس می کند. گفتوگو با دکتر غلامرضا غفاری از این حیث قابل تامل است که او با غور در تجربه جامعهشناسانه پیوتر زتومکا و سنجش فضای جامعه لهستان مولفهها و عناصر شاخص اعتمادسازی را به درستی و دقت کاویده است . پیوتر زتومکا استاد جامعهشناسی دانشگاههای جاگیلونیان، کراکاو است و استاد مدعو در دانشگاههای کلمبیا، نیویورک و نیز دانشگاههای اروپایی، آمریکای لاتین و استرالیا. او نویسنده آثار متعددی است که علاوه بر کتاب «نظریه جامعه شناختی اعتماد» کتابهای «جامعهشناسی تغییرات اجتماعی» و «عاملیت و ساختار» از جمله کتابهای او به شمار می آیند.
چرا این کتاب را برای ترجمه انتخاب کردید و مطالعه این کتاب چه گشایشی برای جامعه امروز ایران ایجاد می کند؟
در سال 1379 زمانی که دانشجوی سال آخر دوره دکترا دانشگاه تهران بودم توانستم از فرصت مطالعاتی دوره دکترا به خارج از کشور استفاده کنم. در دانشگاه یورک انگلستان به کتاب «نظریه جامعه شناختی اعتماد» اثر پیوتر زتومکا برخورد کردم. زتومکا جامعهشناسی دقیق و پر کار در حوزه نظری جامعهشناسی است. هر چند که در ایران جامعهشناس خیلی شناخته شده ای نیست.
پرسشی که در حین مطالعه به ذهنم خطور کرد منشاء اعتماد است. اعتماد از کجا نشات می گیرد؟
مطابق وضعیت معمول در تاریخ اندیشه علوم اجتماعی، اندیشه مربوط به مفهوم اعتماد از دو منبع سرچشمه میگیرد. یکی از این منابع مربوط به تحولات جاری در قلمرو ایدهها است. در تفکر جامعهشناختی شاهد کاهش نفوذ نسبتاً گسترده تصورات انداموارگرایانه، نظامگرایانه و یا ساختاری نسبت به جامعه هستیم و یک بازگشت به "متغیرهای نرم"، قلمرو نامحسوس و پیشبینیناپذیر، و یا ارائه تعریف ذاتی و جوهری از ابعاد فرهنگی، ذهنی و امنیت اجتماعی به چشم میخورد. منبع دوم مربوط به طرح مناسب اعتماد در درون این تحول پارادایمیک و تمرکز بر فرهنگ در دوره جدید میشود. همچنین دلایل اجتماعی متعددی وجود دارند که موجب افزایش توجه به عوامل فرهنگی و به خصوص مسئله اعتماد شدهاند. آنها مربوط به ویژگیهای خاص جامعه انسانی پایان قرن بیستم، معماها و چالشهای دوره تجدد میشوند. در شرایط محتمل، نامتعین و حیاتی امروز، اعتماد موضوع مسلم و حیاتیتری شده است به نظر میرسد علاقه به آن در دوره جدید کاملاً بلندپروازی و نامجویی جامعهشناسی را که ناشی از آگاهی به جامعه است موجه مینماید. تأکید بر اعتماد نشانگر این است که جامعهشناسی نسبت به موضوعات اجتماعی مهم، حساس است.
چگونه میتوانیم به نتایج پژوهش زتومکا یقین داشتهباشیم؟ چه راهی پیش روی ماست؟
پیوتر زتومکا برای شرح و تأیید ادعاهای خود از دادههای آماری و نتایج مطالعه تجربی خود در مورد اعتماد که در پایان دهه 1990 در لهستان انجام شده سود جسته است. در مجموع، کتاب اعتماد به لحاظ مفهومی و نظری اثری مبتکرانه و دقیق است و افزون بر این از ابعاد تجربی قابل اعتنایی نیز برخوردار است. بنابراین غنای مفهومی، تجربی و تاریخی این اثر موجب شد تا ترجمه این کتاب را برای جامعه امروز ایران مناسب و مغتنم بدانم.
نویسنده در بیان هدف از تدوین کتاب عنوان نموده که این اثر از خصلت انباشتی برخوردار بوده تا امکان گرهگشایی از مسائل اعتماد و بهکارگیری این مفهوم را برای مطالعه جامعه معاصر ممکن سازد. زیرا خواسته اصلی او توجه به بحثهای نظری، یعنی فراهم نمودن تعبیرها و تفسیرهای مفهومی و نوع شناسانه از مفهوم اعتماد است و سپس به طرح مدل تبیینی برای ظهور و سقوط فرهنگ اعتماد پرداختهاست. زتومکا از نگاه جزمگرایانه تک بعدی دوری و تلاش میکند تا بینشها و تفسیرهای ناشی از منابع چندگانه را با یکدیگر تلفیق و در قالب چارچوبی منسجم مورد توجه قرار دهد.
خودتان هم پیش از این با متغیر اعتماد به پژوهشی پرداختهاید؟
در رساله خودم در بحث مشارکت، متغیر اعتماد را به عنوان یکی از سنجه های اصلی سازه سرمایه اجتماعی داشتم که ابعاد مفهومی و تجربی آن را دنبال میکردم. وقتی که در جستجوی مباحث این چنینی بودم به این کتاب برخورد کردم. البته اعتماد تنها بحث رساله من نبود بلکه مسائل دیگری هم در کتاب وجود داشت که از آن جمله مطالعه روی جوامع پساکمونیستی بود. از آنجایی که تجربه لهستان را خیلی نزدیک به تجربه ایران دیدم، تمایل بیشتری برای ترجمه کتاب پیدا کردم.
شاخص های مشترک جامعه ایران و لهستان را در چه می دانید؟
به نظر زتومکا افت و خیزهای اعتماد و بیاعتمادی در طی پنجاه سال اخیر تاریخ لهستان و وضعیت اعتماد در دوره پرآشوب و نیز تحولات پس از فروپاشی کمونیسم، لهستان را به سایت پژوهشی استراتژیک و نیز نوعی آزمایشگاه مفید برای به کارگیری و آزمون عملی مفاهیم و مدلهای نظری مربوط به اعتماد تبدیل کرده است.
گذشته تاریخی بلند، گذار تاریخی و نیز نگاهی که در گذشته بلوک شرق و غرب به این کشور داشته در کلیت خود قرابت هایی را به لحاظ تطبیقی بین دو کشور ایران ـ لهستان به وجود آورده است و نیز افت و خیزهای سیاسی تجربه شده در لهستان به نوعی تداعی گر عبارت «مقاومت شکننده ای» است که جان فوران در کتاب «تحولات اجتماعی ایران» برای جامعه معاصر ایران به کار گرفته است. زتومکا در فصل آخر کتاب عنوان می کند جامعه لهستان یک تحول سریع را از دهه 60 به این سو دنبال کردهاست. همین تجربه را کم و بیش در ایران هم داشته ایم. بنابراین افت وخیزهایی به سان جامعه ایران، در جامعه لهستان هم دیده شده است. در لهستان یک جریان سیاسی شکل میگیرد تحت عنوان اصلاحات و بعد این حرکت اصلاح طلبانه دچار اختلال می شود. سپس آن تیمی که قبلا سرکار بود روی کار میآید. پس جامعه نیز اقبالی مجدد به حزب کمونیست نشان می دهد و کسانی که به نوعی هوادار کمونیست بودند بر سر قدرت می آیند. از طرف دیگر ما در اینجا عنصر مذهب را داریم و در آنجا هم همین عامل پررنگ می شود. تاثیری که مذهب بر کلیسا دارد و همبستگی که در لهستان به وجود آوردهاست خود یک فصل مهم از تاریخ معاصر لهستان است. بنابراین کمونیست ها بار دیگر بر سر کار می آیند و با مشکلاتی مواجه می شوند و همین موجب می شود چرخش دیگری به سمت حرکت های اصلاح گرایانه صورت بگیرد و لیبرال ها دوباره با اقبال جامعه لهستان مواجه می شوند. بنابراین، افت و خیزهایی که من دیدهام میتواند با جامعه ایران همخوانی داشته باشد.
در دوره حاکمیت کمونیسم آئیننامه و قواعد اجباری بودند و محدوده مصلحتاندیشی به وسیله حاکمان تعریف میشد. این موجب بیتفاوتی و انفعال گستردهای شده بود که با نوعی خصومت، عدم قطعیت و سوء ظن همراه بود. مقامات مرکزی و محلی به عنوان بیگانه و دشمن پنداشته میشدند. حکومت به عنوان حوزهای از توطئه، فریب و بدبینی دیده میشد و یا حداقل به صورت حوزهای تنبل و غیر کارا. اعتماد به کلیسا، نظم اجتماعی، استمرار و قابلیت پیشبینی آن از بین رفته بود. هر چند که بعدها رونق نسبی و آزادی حاصل شده با رشد خوشبینی و افزایش مطالبات مردم همراه بود، ولی این وضعیت پایداری چندانی نداشت به گونه ای که در 1976 میلادی وقتی که رکود اقتصادی شکل گرفت 72 درصد از افراد مورد بررسی در پیمایش ملی بر این باور بودند که این مشکلات ناشی از توسعه ناموزون کشور است و موجی از اعتصاب و شورشهای مردمی شکل گرفت و مخالفت مردمی به صورت سازمانیافته در قالب اتحاد بین گروههای روشنفکری و برخی از بخشهای طبقه کارگر تبلور پیدا کرد. اعتماد به فضای عمومی دچار فرسایش عمیقی شده بود و این فرسایش با انتقال کامل اعتماد از فضای عمومی به حوزه خصوصی (گروههای اولیه مانند خانواده، دوستان، همسایهها) همراه بود. فرار به حوزه خصوصی معمولاً نوعی واکنش به این وضعیت بود. مخالفت بین مردم (ما) و حاکمان (آنها) که به صورت عمیقی ریشه در گذشته فلاکتبار لهستان تحت سلطه و ستم خارجی داشت، قویترین صورت خود را پیدا کرده بود. جدایی کاملی بین مقامات عمومی و شهروندان خصوصی وجود داشت. با تحلیل فضای میانی یا به اصطلاح جامعه مدنی، از وفاداری و تعهد نسبت به نهادهای عمومی امتناع و برعکس وفاداری و تعهد معطوف به خانوادهها و شبکههای خصوصی میشد. بیاعتمادی حاصل از حاکمیت کمونیست در لهستان پایان دهه هفتاد به اوج خود رسید.
***
لهستانی ها در یک مقطعی هم از کمونیسم و هم از لیبرالیسم روی گردان شدند. پس چه رویدادی فضای اعتماد را مجددا به جامعه لهستان برگرداند؟
انتخاب کارول وجتیلا کاردینال لهستانی به عنوان پاپ ژان پل دوم و به دنبال دیدارش از لهستان در 1979، زمینه بروز یک تغییر دموکراتیک را در روحیه عامه مردم فراهم نمود. دو منبع سنتی غنی پیوستگیهای جمعی یعنی ملیگرایی و کاتولیکگرایی که خاموش و غیر فعال شده بودند مجدداً به وسیله پاپ احیاء و به یکدیگر پیوند داده شدند. نوعی غرور ملی، عاطفه مذهبی و تجانس بین شخصی به وجود آمده بود. کیفیت اعتماد نه تنها در شبکههای نزدیک خانواده و دوستان قوت بیشتری پیدا کرده بود بلکه به بخشهای وسیعی از جامعه امتداد یافته بود. در 1980 میلادی جنبش همبستگی در لهستان متولد شد که بزرگترین جنبش سیاسی تاریخ جدید لهستان بود.
من دقیقا می خواهم بدانم که چه عناصری باعث شد که لهستانی ها پس از سرخوردگی از دو طیف سیاسی آن جنبش سیاسی را دوباره خلق کردند؟
آن مبتنی بر پیوندهای بین شخصی، اجماع روی ارزشهای اساسی و اعتماد متقابل فراگیر در میان اعضاء بود. و دولت به عنوان یک نیروی تحمیلی خارجی دیده میشد که به عنوان یک توطئهگر ملحد در صدد سرکوب مذهب است و نیز کارفرمای طماعی است که به بهرهکشی نیروی کار میپردازد و ملت را تحت ستم خود دارد. در نتیجه قطبیشدن دو فرهنگ اعتماد و بیاعتمادی عینیت پیدا کرده بود به گونهای که فرهنگ اعتماد بر جنبش مردمی سایه افکنده بود و فرهنگ بیاعتمادی رژیم حاکم را فراگرفته بود و به رغم سرکوب نسبتاً کمی که از جانب رژیم صورت گرفت بود بیاعتمادی نسبت به رژیم به اوج خود رسیده بود. سرکوبهای صورت گرفته و تشدید بحران اقتصادی ناشی از حکومت نظامی طبقه کارگر را تحریک به تداوم اعتصابها و تظاهرات مینمود. پدیده جدیدی نیز تحقق پیدا کرده بود و آن بحران اخلاقی و سست شدن اعتماد متقابل در درون گروههای حاکم بود. این تا اندازهای ناشی از تغییر محیط ژئوپولتیکی بود که به وسیله پدیده گورباچف محقق شده بود و به واسطه لغو دکترین برژنف رژیم حاکم فاقد مشروعیت خارجی نیز شده بود. و نیز ناشی از شکست آشکار رژیم حاکم در کنترل جامعه داخلی بود. با پیروزی انتخاباتی جنبش همبستگی در ژوئن 1989 و اعلام مرگ کمونیست شور و شوق انقلابی تمام لهستان را فرا گرفته بود. مردم بر همه مخالفان پیروز شده بودند و مطالبات زیادی داشتند. پیروزشوندگان گذشت و بلندنظری را اختیار نمودند. و حتی پایگاههای مربوط به «ما» را بر دشمنان قبلی خود باز گذاشتند. جنبش همبستگی ملی به نقطه اوج خود رسیده بود و با سیاست به اصطلاح «قطع نظر از گذشته» که توسط اولین نخست وزیر دموکراتیک تادوس مازوسکی اعلام شده بود حتی حاکمان قبلی و حامیان آنها مورد پذیرش قرار گرفتند. سفر مجدد پاپ نیز فرصت را برای نشان دادن وحدت ملی و مذهبی فراهم نمود.
مهمترین رهاورد معنوی جنبش لهستان چه بود؟
در آنجا برای نخستین بار اعتماد عمیقی در دو شکل افقی یعنی در میان مردم و در بین همه بخشهای اجتماعی و نیز در شکل عمودی در قالب نمایندگان که به صورت دموکراتیک از طرف مردم انتخاب شده بودند و حکومتی که حامل جنبش همبستگی بود نمود پیدا کرده بود. رژیم پس از انقلاب از طریق مقایسه و با عملکرد واقعیاش و با به خدمت گرفتن اعتماد در پی تحقق این واقعیت است که خود را جایگزین رژیم کهنه و فاقد اعتماد گذشته نماید. به عبارت دیگر، با اعتماد به جنبش همبستگی حکومت تادوس مازویسکی بعد از 1989 میلادی بر لهستان مسلط شد که بیشتر با این واقعیت که حکومتی فرا دیکتاتوری است، تا حکومت موافق دموکراتیک، معرفی میشد. در طی زمان زمینههای منفی رژیم قبلی فروکش میکردند و رژیم قبلی دیگر نمیتوانست چارچوبی برای مقایسه باشد و مردم در جستجوی دستاوردهای مثبت بودند. سوای از شکستهای شخصی یا سیاستهای نادرست وضعیت آنی بعد از انقلاب مواجه با بهبود در استانداردهای زندگی به صورت مطلوب و قابل قبول نبود. زیرا درآمدهای واقعی کاهش پیدا کرده بودند، بیکاری رشد سریعی پیدا کرده بود، نابرابریهای اجتماعی جدید و ناامنی نیز سیر صعودی پیدا کرده بودند این تا اندازه ناشی از تغییرات اقتصادی سریع و معطوف به بازار بود. نسل جدید فعال به لحاظ سیاسی دیگر حال را با گذشته مقایسه نمیکرد بلکه کنش او معطوف به آینده بهتر بود. به گونهای که مجدداً اعتماد دچار فرسایش میشد و بیاعتمادی شروع به رشد مینمود.
جشن و پایکوبی که همراه با انقلاب به وجود میآید هیچگاه برای همیشه پایدار نمیماند. گذار و تحول بنیادی اقتصاد، سیاست و فرهنگ به سوی شکلهای دموکراتیک و سرمایهداری نیاز به زمان دارد و این فرایند به صورت ساده و بدون برخورد، درگیری، واکنش و هزینههای سنگین اجتماعی محقق نمیشود.
از نقطه های کور زتومکا این است که مشخص نمی کند که اعتماد حاصل دموکراسی است یا مقوم آن است؟
زتومکا در فصول پایانی کتاب این بحث را مطرح می کند که اعتماد از یک طرف زاینده دموکراسی است و از طرف دیگر خود دموکراسی مقوم اعتماد است. به نظر زتومکا فرهنگ اعتماد بیش از هر نظام سیاسی دیگری، در نظام دموکراسی محقق میگردد. یک نظام دموکراتیک، اعتمادپذیری خود را عمدتاً بر پایه دو معیار پاسخگویی و پیش تعهد بنا میگذارد. دموکراسی، زمینه توانمندی را از حیث پاسخگویی فراهم میکند. حکمرانان این نظام، زمانی به بیشترین اعتماد دست پیدا میکنند که حاکمیت قانون را متکی به نیرویی سازند که آنها را وفادار نسبت به اعتمادشان جلوه میدهد به عنوان نتیجه اطمینان به ساز و کارهای سیاسی در یک نظام دموکراسی، ما نه به اخلاق مسئولیتپذیری نخبگان، که بیشتر به دستگاه پاسخگویی سیاسی، و نهادی اطمینان میکنیم.
پس کارکرد دموکراسی چیست، اگر قرار باشد نخبگان جامعه به عنوان نماد مرجع مورد رجوع قرار نگیرند؟
دموکراسی حفاظی در مقابل سوءاستفاده از قدرت است نه ضمانتی که به صورت خردمندانه مورد استفاده قرار گیرد. دموکراسی به واسطه تأکید بر متعهد بودن و تثبیت قانون اساسی زمینه تحقق تعهد قبلی را فراهم میکند. هواداران حکومت قانون در عین حال که از فراهم آمدن امکانات و شرایط تغییر نظام سیاسی ممانعت به عمل میآورند، استمرار و پایداری آن را تضمین میکنند. اجازه دهید تا به طرف دیگر معادله نگاه کنیم. این تنها دموکراسی نیست که موجب اعتماد میشود، بلکه از موضعی دیگر، فرهنگ اعتماد نیز متقابلاً به پایداری دموکراسی یاری میرساند. اجرای برخی از رویههای بنیادی دموکراسی بدون وجود میزانی از اعتماد اولیه امکانپذیر نیست. در عین حال از سوء استفاده از دموکراسی و تاثیرآن بر فرهنگ اعتماد نیز نباید غفلت نمود. البته این تأثیر به آگاهی بخشهای کثیری از جمعیت کشور نسبت به این سوء استفادهها بستگی دارد. معمولاً وجود رقبا و مخالفان هشیار به مانند رسانههای متکثر و مستقل، یک چنین شهود و مشاهدهپذیری را فراهم میکند. اگر ناکامیدموکراسی در سطح وسیعی از جمعیت درک شود، آنگاه بیاعتمادی گسترده جایگزین اعتماد تعمیمیافته میشود. از طرفی، اگر سوء استفاده از دموکراسی از نگاهها مخفی بماند، و مردم وفاداریشان را نسبت به ظاهر دموکراسی حفظ کنند، در آن صورت اعتماد آنها کورکورانه و سادهلوحانه خواهد بود. این نوع اعتماد بسیار شکننده است. به گونهای که شوک افشاگری و فاشسازی دیر یا زود گریزناپذیر بوده و در نهایت اثر ویرانکنندهای بر اعتماد خواهد گذاشت.
البته کتاب تنها محدود به تجربه لهستان نیست.
نه، زتومکا برای اینکه بحث خود را قدری به صورت شفاف تر و مشخص تر به آن بپردازد حکومت های مقابل دموکراسی را هم مطرح می کند. حکومت هایی که خصلت دیکتاتورمآبانه دارند. او عنصر اعتماد را هم در آن سیستم مورد ملاحظه قرار می دهد. با چاشنی ها و بحث های تئوریکی که وجود دارد. این بحث را خیلی خوب به آن می پردازد.
وجهی که در آن به ایران مربوط می شود عمدتا وجوه تاریخی است؟
بله، در جامعه ایران تجربه استبداد می تواند آن در برگیری را با تاریخ لهستان داشته باشد و هنوز هم آن سابقه تاریخی اش شاید مهمترین وجه اشتراک آن است. به نوعی آن چیزی که تحت عنوان "فرهنگ" از آن یاد می کنند علیرغم اینکه انقلاب هم صورت گرفته و جریان های مردم سالارانه در جامعه هم قوت قابل ملاحظه ای دارند ولی فرهنگ استبدادی هنوز از حافظه جامعه ما کاملا پاک نشده است. از سوی دیگر افت و خیزهایی که خود این الگو دارد هم مزید بر علت شده بود به همین جهت مطالب کتاب خیلی برایم جذاب بود. این کتاب کمک می کند که با نگاه به جامعه لهستان مدعی شویم که این تجربه را در جامعه ایران هم می توانیم استفاده کنیم و بحث های اعتماد را دنبال کنیم.
آیا آن آشفتگی دوره اولی که بعد از فروپاشی کمونیست می آید ناشی از بی اعتمادی بود؟
نویسنده معتقد است که ما باید ببینیم که چه چیزی تولید بی اعتمادی کرد. چون حرکتی که آغاز شده بود حرکتی مبتنی برخواست خود مردم بود. از سوی دیگر، با توجه به تجربه تلخ حکومت کمونیستی هم که در این کشور وجود داشت خیلی از این حرکت استقبال کردند.
پس چه عاملی در لهستان تولید بی اعتمادی می کرد؟
نویسنده روی این نقطه تاکید می کند که چه عاملی باعث شد که یک سیستمی که خود مردم از آن استقبال کردند و به نوعی کمک کردند ولی به ناگاه پس از مدتی از سیستم کناره گرفتند و آن همکاری خود را ادامه ندادند. در آنجا روی چند نکته تاکید می کند که این نکته به نوعی در چارچوب نظریه نویسنده هم وجود دارد. اولین نکته ای که مطرح می کند این است که ما خیلی از مواقع آنچه را که به عنوان "بیانیه" مطرح می کردیم و یا به تعبیر دیگر به عنوان شعار و ایده ها مطرح شده اند در عمل به آن پایبند نبوده اند. نشانگان بیاعتمادی به دنبال پیروزی انقلاب توسعه پیدا کردند در این خصوص به لحاظ زمانی دو دیدگاه کوتاه مدت و بلند مدت وجود دارند. در دوره کوتاه مدت بعد از انقلاب نوعی کسالت و خمودگی بوجود آمده بود که به صورت متناقض به میراث بیاعتمادی قبل از انقلاب جان میبخشید و مانع ظهور اعتماد زمینهای میشد. این کسالت و خمودگی ناشی از شرایط چندگانه بود. اول نابسامانی و شورشهای گسترده و نیز گمراهی عمومی نسبت به هنجارها و ارزش های پیوند دهنده، قوای معتبر و شیوههای درست زندگی که معمولاً بعد از هر انقلاب وجود دارند. الگوهای قدیمی اعتبار خود را از دست میدهند و الگوهای جدید نمیتوانند به سرعت مشروعیت لازم را کسب نمایند. عدم اطمینان، پرهیز از هر نوع توصیه اخلاقی، احساس تنهایی و بیکسی، تنفر و بیزاری نسبت به یکدیگر در جان و دل مردم رسوخ کرده بود. سوءظن، بیاعتمادی و خصومت همه پیوندهای اجتماعی دست نخورده بوسیله حکومت خودکامه پیشین را نابود نموده بود. دوم، ظهور شانس و فرصتهای جدید برای ارتقاء پایگاه اجتماعی از طریق دسترسیهای تازهای که به دارایی، قدرت و منزلت فراهم شده بود؛ رقابت بیرحمانهای را بوجود آورده بود که هر کدام مخاطرات زیادی داشتند لیکن حاکمان همچنان نقش توسعه نیافته خود را بازی مینمودند منابع و زمینههای مربوط به نزاکت، رفتار منصفانه، گرایش به تعاون، همکاری و اعتماد متقابل رخت بربسته بود. سوم، کنترلهای اجتماعی داخلی و خارجی شدید به طور ناگهانی برداشته شده بودند، نیروی پلیس و قوه قضائیه دچار از هم گسیختگی شده بودند و نتوانسته بودند کسب مشروعیت نمایند. قوانین به این دلیل که ادعا میشد دارای منشاء توتالیتری هستند فاقد مشروعیت و الزام آوری لازم بودند، قوانین سازمانها و واحدهایی را تقویت مینمودند که آشکارا فاقد کارایی بودند. سقوط و اضمحلال کنترلهای اجتماعی موجب اضطراب، گمراهی و عدم قطعیت شده بود که هر کدام زمینه مناسبی برای بسط نشانگان بیاعتمادی هستند. چهارم، نخبگان سیاسی جدید اغلب از عهده مسئولیتهای تازهای که در اختیار گرفته بودند بر نمیآمدند. حتی اعمال قدرتی که به صورت دموکراتیک بدست آمده بود فساد آور شده بود. سیاستمداران مخالف، زمانی که به قدرت رسیدند اغلب به مانند نظام حاکم قبلی عمل نمودند و تکبر قدرت در برخی از آنها آشکارا وجود داشت. باندگرایی، حرص و ولع برای کسب مقام و عدم توجه به خیر عمومی مشهود بود.
چه سطحی از سیاستمداران لهستانی به این وضعیت مبتلا شده بودند؟ این وضعیت در تمام سطوح اپیدمی شده بود؟
در پیمایش 1992 میلادی در جامعه لهستان در پاسخ به این پرسش که منافع و علایق اولیه نمایندگان مجالس کدامند 40 درصد منافع باند یا حزبشان، 27 درصد منافع شخصیشان و فقط 6 درصد منافع کل جامعه را مطرح نموده بودند.
دعواهای شخصی، اتهامات زشت و خصومتهای آشکار در سلسله مراتب بالای سیاسی، حوزه عمومی را دچار نوعی یاس و سرخوردگی نموده بود. در اطلاعرسانی به افکار عمومی از جانب رسانههای گروهی مشکلاتی وجود داشت. میراث گذشته به اضافه کسالت و خمودی بعد از انقلاب فقط بخشی از پاسخ به این پرسش را فراهم نموده است. بخش دیگر را باید در شرایط جدید پدیدار شده در جوامع بعد از کمونیست که مقوی بیاعتمادی بودهاند جستجو کرد. اعتماد مبتنی بر انتظارات و پیشبینیهای مربوط به آینده است. چنین پیشبینیهایی به نوبه خود متضمن ایدههایی معین درباره آینده ساختار اجتماعی، فضا و سازوکارهای مربوط به تحرک اجتماعی این ساختار اجتماعی و نیز فرصتها و تهدیدهای حاصل از فرآیندهای تحول این ساختار است. محیط مخاطرهآمیز آثار زیادی روی تودههای افراد دارد. شدیدترین مخاطره بیکاری است. بیکاری و تهدیدهای مربوط به آن موجب ناامیدی، ناامنی، یاس و بیاعتمادی تعمیمیافته به نظام و آینده آن میشود. تقریباً به موازات خطر بیکاری خطر تورم و بیثباتی مالی وجود دارد.




» خاتمی در نشست ماهانه باران: عدالت و آزادی دو مفهوم توامان هستند
» دکتر عبدالله ناصری: بهترین تاکتیک سکوت است