آقای مهندس سحابی، بیتردید ماجرای خلعید به دلیل ملی شدن صنعت نفت شکل گرفت. اما ریشهها و پیشینه این ماجرا به کجا ختم میشد که نهایتا به خلعید انجامید؟
مساله ملی شدن از ابتدا مطرح نبود. جبهه ملی و ملیون در رابطه با مساله نفت، وارد مجلس شانزدهم شدند و دعواشان بر سر نفت بود. دولت ساعد در اثر فشارهایی که چه در مطبوعات و چه از طرف خود مجلس به آن وارد میشد، باید برای استیفای حقوق ایران در قرارداد نفت جنوب اقداماتی میکرد. در سالهای 1327 و 1328 دولت ساعد که سر کار بود، مذاکراتی با شرکت سابق نفت داشت. این مذاکرات به نتیجه خوبی نرسیده بود و به تدوین و الحاق یک تبصره توخالی به قرارداد 1933 منجر شده بود. دولت ساعد این تبصره را به عنوان یک لایحه به مجلس آورد که تصویب شود. مجلس در مقابل آن موضع گرفت. منظورم نمایندگان اقلیت مجلس است، در خارج از مجلس هم با رهبری دکتر مصدق، احزاب ملی آن زمان، مثل حزب ایران، موضع گرفتند و مقابل این لایحه ایستادند. بالاخره لایحه در مجلس مطرح شد که در مخالفت با آن، آقای حسین مکی آنقدر صحبتش را ادامه داد تا دوره مجلس تمام شد. دوره مجلس که تمام شد، لایحه معوق ماند و به دنبال آن، انتخابات شروع شد. انتخابات یک بار انجام شد، ولی باطل شد. به همین خاطر، انتخابات تجدید برگزار شد. در آن انتخابات تجدید شده، حدود 12 نفر از نمایندگانی انتخاب شدند که تاکید میکردند رسالت ما در این مجلس شانزدهم – اگرچه در اقلیت هستیم – مساله نفت است. در مساله نفت، ابتدا دولت علی منصور آمد و مجلس شانزدهم به این دولت فشار آورد تا تکلیفش را با لایحهای که دولت قبلی به مجلس پانزدهم آورده بود، مشخص کند. علی منصور بلاتکلیف بود که ناگهان نخستوزیر عوض شد و آقای سپهبد رزمآرا، بیمقدمه نخستوزیر شد. این موضوع، هم تعجب و هم انگیزشی در میان نیروهای ملی ایجاد کرد که این یک توطئه است. به هر صورت، رزمآرا در مجلس از این لایحه حمایت کرد. با فعالیتهایی که جبهه ملی در داخل و خارج مجلس کرد، هیجان و تظاهرات و بحثهایی درباره دموکراسی از طرف دانشجویان به وجود آمد. با شکلگیری این فضا، لایحه در مجلس رد شد؛ لایحهای که معروف بود به لایحه گس – گلشاییان. بنابراین همه نظرها متوجه جبهه ملی و دکتر مصدق شد. در این موقع بود که مرحوم دکتر فاطمی – که جزو نمایندگان مجلس و از اعضای جبهه ملی هم بود – پیشنهاد کرد که ما میتوانیم مساله ملی شدن نفت را مطرح کنیم و نفت خوزستان ملی شود.
یعنی برای اولین بار توسط دکتر فاطمی بحث ملی شدن نفت مطرح شد؟
نه، مساله ملی شدن نفت قبلا توسط آقای مهندس خطیبی که کارشناس نفت بود، جزو راهحلها مطرح شده بود. مهندس خطیبی میگفت به دلیل اینکه این راهحل قبل از جنگ جهانی دوم در مکزیک اتفاق افتاده و شکست خورده بود، عملی نیست. ولی دکتر فاطمی با استدلال جدیدی وارد شد و آن استدلال این بود که در منشور ملل متحد، قانونی است که میگوید ملتها حق دارند در هر زمان منابع خودشان را – ولو اینکه در قرارداد با یک کمپانی خارجی باشد – ملی کنند. دکتر فاطمی با استناد به این قانون گفت که ما میتوانیم نفتمان را ملی اعلام کنیم و هیچ اشکال قانونی هم ندارد. اینگونه بود که شایع شد صنعت نفت در ایران باید ملی شود.
بیتردید طرح چنین مساله بدیعی که بسیاری از ساختارها را به هم میریخت، باید با واکنشها و مخالفتهای عدیدهای روبهرو میشد. این واکنشها بیشتر حول چه محورهایی میچرخید و برای مقابله با آنها چه تدابیری اندیشیده شده بود؟
برای اینکه حزب توده از پشت پرده هیجانات را هدایت میکرد و برای اینکه چنین شائبهای در کار نباشد که گرایشی به طرف کمونیستها هست، گفتند که صنعت نفت در سراسر کشور ملی شود. در حالی که موضوع بحث، فقط جنوب بود. این شعار، هیجاناتی را در جامعه ایجاد کرده و نیروهای مختلف و متعددی که حتی تا آن موقع سیاسی نبودند، به صحنه آمدند، از جمله روحانیت. آن موقع یکی از مراجع زمان، آسیدمحمدتقی خوانساری بود. ایشان اولین مرجع تقلیدی بود که اعلام کرد ملی شدن صنعت نفت یک کار واجب برای ایران و اسلام است و مسلمانها باید از آن حمایت کنند. فتوای ایشان خیلی تاثیر گذاشت و متعاقبا 3 نفر دیگر از مراجع تقلید زمان، آیتالله فیض، آیتالله حجت و آیتالله صدر، بر ضرورت ملی شدن صنعت نفت در سراسر کشور فتوا دادند. این بود که تبدیل شد به یک جنبش ملی و عمومی و همگانی. این جنبش به جایی رسید که در زمستان سال 1329 رزمآرا که نخستوزیر بود مجبور شد در مقابل این طرح موضع بگیرد. همین مساله سبب شد که در واقع توافقی بین جبهه ملیها و فداییان اسلام صورت بپذیرد. (البته دکتر مصدق در میان جبهه ملیها حضور نداشت و مشخصا منظورمان دکتر بقایی و حسین مکی است.) آنها توافق کردند که رزمآرا مانع اصلی این طرح است. دو سه ماه طول کشید تا در شانزدهم اسفند سال 1329 فداییان اسلام موفق شدند که رزمآرا را ترور کنند.
البته این شک و تردید هم وجود داشت که قتل رزمآرا به دست فداییان اسلام صورت نگرفته باشد.
بله. بعدها گمانههایی هم مطرح شد که تیری که رزمآرا با آن کشته شد، تیر فداییان اسلام نبود؛ تیری بود که از طرف یکی از نزدیکان دربار شلیک شد. چون که آن موقع در دربار، شاه و اسدالله اعلم از اینکه رزمآرا دارد قدرت را به کل در دست میگیرد، میترسیدند. بله، یک شایعه هم هست که از طرف دربار، ترور شده باشد. به هر صورت، وقتی رزمآرا ترور شد، جو کشور عوض شد؛ مجلس که اکثریت آن مخالف ملی شدن بود، یک دفعه این طرح در همین مجلس شورا تصویب شد. بعد به مجلس سنا رفت و در آنجا هم تصویب شد. بعد به توشیح شاه رسید و در 29 اسفند 1329 ملی شدن نفت قطعی شد.
آقای مهندس، چرا در مجلس با ملی شدن صنعت نفت مخالفت میشد و آیا همه مخالفتها یک منشا و خاستگاه داشت؟
مخالفان نوعا گوشهچشمی به انگلستان داشتند؛ حالا یا به دلیل وابستگی و یا به دلیل مصلحتاندیشی که میگفتند چون دولت انگلستان ابرقدرت جهان است، اگر ما با آن در نیفتیم، بهتر است. به هر صورت، اکثریت مجلس، مخالف این لایحه بودند. شرکت نفت هم از پشت اقدامات زیادی میکرد. برای اینکه شرکتهای بسیاری بودند که با بودجه شرکت نفت اداره میشدند و همه آنها با ملی شدن نفت مخالف بودند. حزب توده هم میگفت هدف اینها از ملی شدن صنعت نفت این است که نفت را از انگلیسیها بگیرند و به آمریکاییها بدهند. فعالیتهای حزب توده غیرقانونی و مخفی بود، ولی خیلی قدرت داشت. البته تشکیلات علنی هم داشت. حزب توده این بحث را راه انداخته بود که ملی شدن نفت برای آوردن آمریکاییها است. یک عده هم به دلیل تبلیغات حزب توده با این موضوع مخالف بودند. به هر صورت، منظور من این است که مخالفت با ملی شدن صنعت نفت، از جبهههای مختلف بود. هم جناح راست که انگلیسی بودند و هم جناح چپ که حزب توده بود، با ملی شدن نفت مخالف بودند. در مجلس هم اکثریت یا از فئودالها بودند و یا از درباریان، طبیعی بود که مخالف باشند.
پس چگونه با همه این مخالفتها از مناطق و جناحهای مختلف، نهایتا ملی شدن صنعت نفت به تصویب رسید؟
حادثه ترور رزمآرا موجب شد که ترسی همه را فرا بگیرد و همه تسلیم این طرح شوند. قانون که تصویب شد، دولت علا سر کار بود. دولت علا در دربار خیلی تشکیلات داشت. دولت علا خودش را قانونی معرفی میکرد و میگفت ما موظفیم که قانون تصویب شده در مجلس را اجرا کنیم. ولی بعد از دو ماه اظهار عدم توانایی کرد. چون شرکت نفت به شدت مقاومت میکرد. این بود که علا استعفا داد و بهطور اتفاقی مصدق نخستوزیر شد.
چرا اتفاقی؟
در آن روزی که علا استعفا داد، سیدضیاءالدین طباطبایی که از نزدیکان شاه بود قرار بود بعد از وی بیاید. منتها نمایندگان جناح راست مجلس آمدند و خواستند که کمی زرنگی کنند؛ اول به مصدق پیشنهاد نخستوزیری کردند. آنها فکر میکردند که مصدق قبول نمیکند. چون مصدق را آدم منفیبافی میشناختند که شعار میدهد، ولی در عمل وارد نمیشود. آنها به مصدق پیشنهاد کردند که علا نتوانسته، خود شما بیایید و نخستوزیر شوید. مصدق هم فوری گفت که قبول میکنم. او خبر هم داشت که سیدضیاء کاندیدای نخستوزیری است. این بود که پذیرفت و نقشه دربار و شاه و سیدضیاء به هم خورد و مصدق نخستوزیر شد. با نخستوزیری مصدق جریان کشور عوض شد. اولا در سیاست داخلی، کاملا سیاست دموکراسی را اعلام کرد. حتی اعلام کرد که هر روزنامهای که به شخص من یا دولت من حمله کند یا حتی توهین و اهانت کند؛ هیچ نیرویی حق ندارد که با آن برخورد کند. مصدق این موضوع را اعلام کرد. این بود که روزنامههای مخالف مصدق در زمان حکومت او بسیاربسیار بیشتر از روزنامههای طرفدارش بودند. در حالی که مردم و همه نیروهای ملی اصولا طرفدار مصدق بودند، ولی روزنامههای مخالفان خیلی بیشتر بود. چیزی حدود 270 روزنامه در سراسر کشور، مخالف مصدق بودند و مخالفتهای خیلی عجیب و غریبی هم میکردند. ولی مصدق میگفت نباید هیچ مزاحمتی برای این روزنامهها ایجاد شود. این بود که یک روش دموکراتیک در ایران برقرار شد. در آن دوران، آزادی بیان بسیار وجود داشت و فعالیت احزاب بسیاربسیار رشد کرده بود. دولت هم در حال مباحثه با شرکت نفت بود. دولت انگلیس در ابتدا اصلا قانع نمیشد. حتی پیشنهاد کرد که ما قیمت نفت را از بهایی که در قرارداد گس – گلشاییان توافق کرده بودیم بالاتر میبریم. بعدها معلوم شد که در آن سال، معادل سال 1950 میلادی، کمپانیهای آمریکایی قراردادهایی در خاورمیانه، با عربستان و عراق، منعقد کرده بودند. آن موقع از 7 کمپانی معروف و بزرگ جهان، 5 تای آنها آمریکایی بودند. کتابی هست به اسم «3 گزارش» که شامل 3 مقاله است و حدود 20-15 سال پیش منتشر شد. از این 3 گزارش، گزارش اول که مفصل است، متعلق است به مکگی، معاون وزارت خارجه آمریکا. آن زمان، دولت ترومن بر سر کار بود. مکگی معاون وزیر خارجه در مسائل خاورمیانه بود و به ایران هم زیاد رفت و آمد داشت. ایشان از کسانی بود که به انگلیسیها اصرار میکرد که بیایند و قرارداد نفتیشان با ایران را 50 درصد کنند، ولی انگلیسیها مقاومت میکردند و به آمریکاییها میگفتند که شما ایرانیها را نمیشناسید، ما در ایران نزدیک به 200 سال سابقه داریم و در تمام ارکان قدرت نفوذ داریم. بنابراین، شما اصرار نکنید، ما خودمان میدانیم که باید چه کار کنیم. این مکگی در خاطراتش و در همان گزارش اول، مینویسد که من مجبور بودم رفت و آمدی بین آمریکا، انگلیس و ایران داشته باشم. وقتی به لندن رفتم (ماجرا مربوط به سال 1329 است که هنوز ملی شدن نفت تصویب نشده) دیدم روزنامههای لندن، از جمله روزنامه فاینشنالتایمز، نوشتهاند که طرح مساله ملی شدن نفت در ایران، جریانی است که آمریکاییها راه انداختهاند و میخواهند قرارداد نفتی ایران را از دست انگلیسیها بگیرند. همین جا بود که معلوم شد منشا این بحث که حزب توده مطرح کرده بود – مبنی بر اینکه جبهه ملی جبهه آمریکایی است و ملی شدن نفت را هم به این دلیل مطرح کرده که نفت را از انگلیسیها بگیرد و بدهد به آمریکاییها – خود انگلیسیها بودهاند. این موضوع به خوبی نشان میدهد که ریشه مخالفتهای حزب توده با ملی شدن نفت و جبهه ملی، خود انگلیسیها هستند. در حالی که دو سه نفر از سران اصلی حزب توده، کارمند و حقوقبگیر اداره اطلاعات شرکت نفت در ایران بودند.
اگرچه بخشی از این بحث و جدلها توسط خود انگلیسیها طراحی شده بود، با این حال نمیتوان از کنار تحرکات و تدابیر آمریکاییها در ماجرای ملی شدن صنعت نفت، به سادگی گذشت.
البته آمریکاییها تلاش میکردند که کار به ملی شدن نکشد و انگلیسیها اصل 50-50 را بپذیرند تا همان قرارداد نفت جنوب برقرار بماند. ولی انگلیسیها زیر بار نرفتند که نهایتا به ملی شدن صنعت نفت و شکلگیری مبارزاتی منجر شد. این مبارزات طی سالهای 30 و 31 ادامه پیدا کرد.
جناب مهندس سحابی، آیا تا رسیدن به این مرحله، جنبشهای دانشجویی هم نقشی جدی ایفا کرده بودند و ما میتوانیم فعالیتهای دانشجویان در آن مقطع را جزو اولین جنبشهای دانشجویی در ایران بدانیم؟
جنبش دانشجویی در ایران سابقه داشت؛ سال 1315 اعتصابی در دانشکده فنی اتفاق افتاد که در این اعتصاب، خواستهها منفی بود. این اعتصاب موفق شد. همین آقای دکتر حسابی هم رئیس دانشکده فنی بود. آن موقع به جای سازمان امنیت، ادارهای بود به اسم تامینات. این اداره، زیرمجموعهای از دستگاه شهربانی بود. تامینات تعقیب کرد که این اعتصاب را چه کسی راه انداخته است. پیگیری کردند و رسیدند به سه چهار نفر که یکی از آنها همین آقای انور خامهای و دیگری آقای مکینژاد بود. چند نفر بودند که آنها را گرفتند و با تحقیق از اینها رسیدند به همان 53 نفر معروف. این اولین اقدام دانشجویی دانشگاه تهران بود تا شهریور 20 که اوضاع تغییر کرد و آزادی احزاب پیدا شد.
اگر اجازه بدهید به بحث ملی شدن صنعت نفت و مشخصا ماجرای خلعید بپردازیم.
بعد از اینکه صنعت نفت ملی شد، هیاتی را تعیین کردند و به عنوان نماینده اصلی آن، ابتدا به دکتر حسابی مراجعه کردند، ولی دکتر حسابی این پیشنهاد را رد کرد. متعاقب آن، مهندس بازرگان را کاندیدا کردند و پذیرفته شد. هیات خلعید یا همان هیات اجرای قانون ملی شدن صنعت نفت، هیات وسیعی بود. یعنی یک عده از نمایندگان مجلس، چهرههایی مثل حسین مکی، بودند. آنها کمیسیون نفت پارلمان بودند. 3 نماینده هم از طرف دولت آمده بودند که یکی از آنها همین آقای مهندس بازرگان بود، یکی دیگر دکتر عبدالحسین علیآبادی بود و یکی هم آقای عزتالله بیات که قوم و خویش مصدق بود. این 3 نفر شدند هیاتمدیره موقت شرکت نفت و به خوزستان رفتند.
در گزارشهایی که از سفر آنها به خوزستان ارائه شده، به این موضوع اشاره شده است که مردم بهطرز عجیبی از این هیات استقبال کردند. علت این همه شور و هیجان و استقبال گرم چه بود؟
به این دلیل که دل مردم بسیاربسیار از شرکت نفت پر بود. در تبلیغاتی که برای ملی شدن نفت میشد، میگفتند که نهضت ملی شدن نفت فقط یک نهضت اقتصادی نیست که ما به واسطه آن درآمد بیشتری داشته باشیم، بلکه ما آزادی سیاسی میخواهیم. برای اینکه در آن دوران، شرکت نفت بسیار بر مردم حاکم بود و بیشتر اعمال نفوذ انگلستان از طریق شرکت نفت بود. شرکت نفت در تهران ادارهای داشت که در همه امور، انتخابات مجلس، واگذار کردن امتیاز به فلان روزنامه و یا حتی کمک به برخی روزنامه، دخالت میکرد. بنابراین، یک مرکز و پایگاه قدرت بود. اما در خوزستان، وضع خیلی عینیتر و شدیدتر بود. بهطوری که در سراسر خوزستان، اگر کسی میخواست نانوایی یا دکان آهنگری تاسیس کند، باید شرکت نفت اجازه میداد. یعنی شرکت نفت حاکم منطقه بود. به همین جهت، مردم بدون آنکه رویشان کار سیاسی شده باشد و خیلی در جریان ملی شدن صنعت نفت باشد، دلشان از دست حاکمیت شرکت نفت خون بود. بنابراین، خیلی طبیعی بود که وقتی این هیات برای خلعید رفت، مردم از آن استقبال کردند.
به جز منطقه خوزستان، بازتاب سفر این هیات، در کل کشور چگونه بود؟
مهندس بازرگان در همان زمان، مقالاتی در روزنامه کیهان یا اطلاعات مینوشت. مثلا مقالهای داشت به اسم «اشکهای خوزستان» خیلی جالب بود و هرکس که میخواند، تحت تاثیر قرار میگرفت. خود بازرگان میگفت که من اصلا باور و پیشبینی نمیکردم که مردم اینقدر استقبال کنند. حتی گاو میکشتند. مهندس بازرگان تا آن موقع آدم سیاسی نبود و سر این حادثه بود که تازه سیاسی شد. مکی هم از آن طرف، مدام نطق و سخنرانی و مصاحبه میکرد. این بود که همه چشمها متوجه خوزستان بود.
طبیعتا مسوولان شرکت نفت به سادگی نپذیرفتند که از قدرت و منصب خود کنارهگیری کنند؟
بله، ولی اتفاقاتی افتاد که خیلی پیشبینی شده نبود. مثلا تصاویرش موجود است که جمعیت در خرمشهر که اداره مرکزی شرکت نفت در آنجا است، در میدان جمع شدهاند. هیات ایرانی هم رفتهاند داخل همین اداره مرکزی تا با روسای شرکت صحبت کنند. رئیس شرکت نفت که اسمش دریک بود، بعدها مشخص شد که عضو سازمان جاسوسی انگلیس بوده است. یعنی یک آدم سیاسی بود، ولی وقتی این هیات وارد اتاقش شده بودند و با او صحبت میکردند، کارش به آنجا میکشد که بسیار ناراحت میشود. عصبانی که میشود، اتاق را ترک میکند. وقتی اتاق را ترک میکند، مهندس بازرگان در خاطراتش مینویسد که آقای مکی به من اشاره کرد که برو و جای او بنشین. بازرگان هم میرود و جای دریک مینشیند. از همان موقع اداره مرکزی شرکت نفت میشود تحت فرمان هیاتی که از تهران رفتهاند. به همین سادگی. دریک هم قهر میکند و چند روز بعد از ایران میرود. ولی هنوز 6 هزار کارشناس انگلیسی در تمام بخشهای صنعت نفت، چه پالایشگاه و چه خطوط لوله، همگی کار میکردند. عده کمی از آنها هم هندیها بودند که مستخدم شرکت نفت بودند. آنها همانطور کمکم و با تعلل کار میکردند. مهندس بازرگان از چند سال قبل از ملی شدن با شرکت نفت سابق وارد مذاکره شده بود. شرکت نفت هم قبول کرده بود که کمکهایی به دانشکده فنی بکند. در این رابطه، مهندس بازرگان با سران شرکت نفت، آشنایی قبلی داشت و آنها هم از مهندس بازرگان رضایت داشتند، چون کارهای دانشکده را به خوبی اداره میکرد. مهندس بازرگان در خاطراتش مینویسد که از همان زمان با شرکت نفت توافق شده بود که میزان استخدام مهندسان نفتی در این شرکت، بالا برود. اکثر دانشجویان دانشکده فنی وقتی فارغالتحصیل میشدند، به شرکت نفت میرفتند. چون حقوق شرکت نفت خیلی بالاتر از جاهای دیگر بود، همه مایل بودند که به آنجا بروند، منتها شرکت نفت با توجه به نمره درجه، افراد را انتخاب میکرد. این بود که ایرانیها هم در شرکت نفت بودند، ولی همه پستهای درجه سوم داشتند؛ درجه یک انگلیسیها بودند و درجه دو هم هندیها. مهندس بازرگان مینویسد که چون خیلی از دانشجوهای دانشکده فنی در شرکت نفت بودند، اینها با ما خیلی همکاری میکردند. همکاری آنها چند نتیجه داشت؛ یکی اینکه چون آقای بازرگان خودش مهندس و فنی بود، قدرت عمل بیشتری داشت. او دو کار کرد. یکی اینکه داشتند پلانت با پالایشگاه جدیدی در آبادان میساختند که معروف بود به پلانت 70. این پلانت، مدرنترین نوع پالایش نفت خام و گرفتن بنزین را در خود داشت. آن کمپانی انگلیسی که داشت این پالایشگاه را نصب میکرد، رها کرد و رفت. نقشههایش را هم با خود برد. اما کارکنان ایرانی تحت هدایت فنی دکتر رضا فلاح و مدیریت عمومی مهندس بازرگان، توانستند پلانت 70 را راه بیندازند.
یعنی یکی از ثمرات و اثرات خلعید، رسیدن ایرانیها به خودباوری در عرصه صنعت بود.
بله. انگلیسیها میگفتند که ایرانیان هیچ چیز حالیشان نمیشود و عقب ماندهاند. اگر هم ما نباشیم، صنعت نفت در ایران میخوابد. اما وقتی پلانت 70 راه افتاد و محصولش بیرون آمد، در آمریکا توفان شد. متعاقب تاسیس پلانت 70 یک کارخانه روغن ماشینسازی هم در حال ساخت بود که خیلی مدرن بود. نقشههای این را هم پیمانکارش برداشته و برده بود. باز تحت هدایت فنی دکتر فلاح و مدیریت عمومی مهندس بازرگان، این کارخانه روغنسازی هم راه افتاد. این دو کار در دنیای آن روز، وسیلهای شد تا بگویند که ایرانیها هم لیاقت و صلاحیت کار در عرصه صنعت نفت را دارند.
بعد از ماجرای خلعید، ایران برای عرضه و فروش محصولات نفتی خود در چه وضعیتی قرار گرفت؟
وقتی این اتفاقات افتاد، انگلستان با ایران به شدت مخالف شد و به شدت تحریک میکرد. طبیعی بود که ایران هم باید نفتش را میفروخت. ایران به کشتیها گفت که شما باید پول نفت را به شرکت نفت بدهید. آنها خودداری کردند. وقتی خودداری کردند، دولت مرکزی گفت که پس رسید بدهید. گفتند که رسید هم نمیدهیم. این بود که شیرهای نفت بسته شد. یعنی در واقع از تیرماه 1330 جریان نفت قطع شد. در نتیجه، دولت مصدق از یک بخش از درآمدهای خود محروم شد. این درآمد، بسیار قابل توجه هم بود. این بود که افتاد به اندیشیدن تدبیر که بعدها از دل این تدابیر، سیاست اقتصاد بدون نفت درآمد.
جناب مهندس سحابی، ماجرای خلعید علاوه بر تاثیری که بر اقتصاد ایران گذاشت، در تاریخ معاصر کشور چه نقشی داشت؟
این اتفاق، روند تاریخ ما را بسیار تغییر داد، به خصوص بعد از 30 تیرماه 1331، بدین معنا که واقعا در آن زمان، مردم عادی و سیاسیون همگی کاملا ناامید بودند که ملت ایران از پس انگلیس برآید. در این تاریخ، امیدی پیدا شد. از جهت دیگر هم این امیدواری پدید آمد که ما میتوانیم تاسیسات نفتی را خودمان بسازیم. بنابراین یک حالت انگیزش و خیزش برای گرفتن سایر حقوق پدید آمد. در واقع، خیزش ملی از آن موقع پا گرفت و ریشهدار شد. بعد هم که مصدق دوباره نخستوزیر شد و قوانینی را تصویب کرد، اصلا به کلی سیر تاریخ ایران را تغییر داد. با وجود اینکه در کودتای 28 مرداد دولت مصدق ساقط شد، ولی دولت بعد از مصدق هم نتوانست خیلی از اهداف و اندیشههای او را نادیده بگیرد. واقعا هم دوره توسعه اقتصادی – اجتماعی ایران بعد از 28 مرداد شروع شد. دوره دکتر مصدق در مجلس شانزدهم داشت به پایان میرسید و انتخابات مجلس هفدهم در راه بود. انتخابات این مجلس در زمانی صورت گرفت که اوج محبوبیت دکتر مصدق بود. مصدق هم مصمم بود که دولت در انتخابات دخالت نکند. انتخابات مجلس هفدهم بدون کوچکترین دخالت دولت انجام شد و در خرداد 1331 مجلس هفدهم با 96 نماینده از 135 نماینده تشکیل شد. بقیه نمایندگان یا باید بعدا انتخاب میشدند و یا درگیریهایی وجود داشت.
این مجلس که تشکیل شد، مشاهده شد که مخالفین مصدق – با وجود اینکه دولت مصدق هیچ دخالتی نکرده بود – در اکثریت هستند. یعنی حدود 60 درصد از نمایندگان انتخاب شده، از دشمنان مصدق بودند. اینجا بود که مصدق متوجه شد پشت دولت، مراکز قدرت دیگری نیز هست. یکی از آن مراکز قدرت، ارتش بود که صد درصد تابع شاه بود. یکی دیگر، ملاکین و فئودالهای آن زمان بودند. اکثریت نمایندگان هم از همین ملاکین مناطق مختلف ایران بودند که روستاییها را دستهای جمع میکردند و میآوردند پای صندوق، آرا را هم مینوشتند و به دستشان میدادند. یعنی همان فردی که ملاک میخواست، انتخاب میشد. قدرت در دست آنها بود و درباریها و تک و توکی از حقوقبگیران شرکت نفت. اینها قدرت واقعی بودند که پشت قوه مجریه رسمی کشور قرار داشتند. مصدق هم متوجه شد که باید برای این وضعیت چارهای بیندیشد. منتها چارهای که کرد، کمی داهیانه بود؛ او وقتی میخواست کابینهاش را انتخاب کند، به وزیر دفاع که رسید، گفت خودم وزیر دفاع باشم. شاه هم گفت نه. مصدق هم گفت که من بدون این شرایط نمیتوانم کشور را اداره کنم و استعفا داد. بعضیها هم پیشبینی این وضعیت را کرده بودند. به همین خاطر، بلافاصله به قوامالسلطنه رای دادند و قوامالسلطنه نخستوزیر شد. یعنی از تاریخ 25 تیر تا 30 تیر، ظرف 6 روز، او به نخستوزیری رسید. قوامالسلطنه هم اشتباه کرد و یک بیانیه بسیاربسیار تند را در رادیو اعلام کرد، مبنی بر اینکه وای به حال کسی که از فرمان من سر بپیچد. یعنی با شمشیر از رو بسته جلو آمد. آیتالله کاشانی هم که نماینده اول مجلس شورا شده بود، اعلام کرد که نخستوزیر رسمی ملت آقای دکتر مصدق است و تا زمانی که دکتر مصدق به سر کارش برنگردد، ما اعتصاب میکنیم. روز 30 تیر هیاتی از بازار شروع شد و مردم راه افتادند و آمدند به طرف بهارستان. چون دولت قوامالسلطنه گفته بود وای به حال کسی که از فرمان من سرپیچی کند، ارتش و نیروی نظامی مقابل مردم ایستادند. یک نفر هم جلو بازار کشته شد. مردم به خیابان ملت آمدند و درگیری اصلی در آنجا شروع شد. نیروهای پلیس سوار به مردم حمله کردند. تیراندازی تا نزدیک ظهر آن روز، 30 تیر، ادامه پیدا کرد. قوامالسلطنه به اعتراض به شاه استعفا کرد. چون قرار بود شاه، نیروهای ارتش را بگوید که تیراندازی کنند. ولی کوتاهی کرد. وقتی قوامالسلطنه استعفا کرد، شاه خودش عقب نشست. شاه هنوز آن زمان خیلی جنایتکار نشده بود و مایل نبود که خیلی کشتار شود مضافا بر اینکه مشاهده کرد یکی از نیروهای ارتشی پاگونش را کند و به مردم پیوست. این بود که از مجلس خواست چند نماینده به دربار بفرستند. آنها هم به دربار رفتند و شاه گفت که من بازگشت مصدق را قبول کردم. آنها گفتند ما شرط داریم. شرطشان هم این بود که خواهر و مادر شاه از ایران بروند. چون این دو نفر خیلی تحریکات میکردند. شاه هم قبول کرد و از عصر 30 تیر، مصدق مجددا نخستوزیر شد. وقتی مصدق روی کار آمد، شرط گذاشت که اول، متولی دفاع خودش باشد و دوم اینکه، اختیارات داشته باشد. قوانینی که در این دوره، مصدق با استفاده از اختیاراتش مطرح کرده تاثیر عمیقی بر تاریخ معاصر ایران داشت. 94 لایحه از این قوانین را ظرف 6 ماه دولت تکمیل و تصحیح کرد و به اجرا گذاشت و بعد از 6 ماه به مجلس آمد تا مجلس رای نهایی را درباره آنها بدهد.




» خاتمی در نشست ماهانه باران: عدالت و آزادی دو مفهوم توامان هستند
» دکتر عبدالله ناصری: بهترین تاکتیک سکوت است